رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی, :: 10:51 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
کم کم خانه ای سپید و زیبا از دور پدیدار شد .
بچه ها رسیدیم .
ماشین ها توقف کردند و همگی پیاده شدیم . مهتا به خنده نزدیک شد و آهسته گفت : خوش گذشت دیبا ؟ حتما از مصاحبت با ماکان لذت بردی .
آه بله شما چطور ؟
البته ٬ رضا که همه اش خواب بود. خیلی وقت بود که با ناصر و بدون حضور بچه ها سخن نگفته بودم . امروز زیبایی های این جاده ما را به یاد ماه عسلمان انداخت .
ماکان همگی را به درون ویلا دعوت کرد . مرد ها چمدان ها را از ماشین پایین آوردند و به درون خانه رفتییم . آنجا را محیطی زیبا و آرام یافتم ٬ با سالنی از مبل های قهوه ای رنگ ٬ دیوار هایی از جنس چوب ٬ پرده هایی شکلاتی رنگ و پنجره هایی رو به دریا . همه چیز محیط گویای ذوق و سلیقه ای خاص بود . انگار زنی با سلیقه تمام وسایل را با ظرافت کنار هم چیده بود .
ماکان همگی را تعارف به نشستن کرد و سپس افزود : من می روم چای آماده کنم تا خستگی از تن همه بیرون برود .
من و مهتا برخاستیم . مهتا گفت : اجازه بدهید ما این کار را انجام دهیم . فکر می کنم این چند روز وظایف آشپطی و امور خانه باید به عهده ی ما باشد .
ماکان مکثی کرد و گفت : با این که من همیشه این جا پذیرایی از مهمانانم را خودم بر عهده می گیرم اگر این مسئله باعث زحمتتان نشود ٬ پیشنهادتان را می پذیرم .
نه این چه حرفی است ؟ آقایان نباید در امور خانه و آشپزی خود را به زحمت بیندازد . این وظیفه ی خانم هاست .
ماکان بعد از شنیدن حرف های مهتا با خنده گفت : چه خوب ! پس بیایید تا وسایل را نشانتان بدهم .
وارد آشپزخانه شدین . ۶ صندلی تاجدار که به طرز زیبایی منبت کاری شده بود ٬ محیط آشپزخانه را دلپذیر تر کرده بود . تمام وسایل مورد نیاز جهت آشپزی در آنجا موجود بود .
چای را آماده کردیم و به جمع پیوستیم . کم کم خورشید داشت غروب می کرد . ماکان برخاست و گفت : اگر مایلید لب دریا برویم و غروب خورشید را تماشا کنیم .
ناصرخان کمی فکر کرد و سپس گفت : من و مهتا قرار است یک ساعتیی به شهر برویم و مقداری خرید کنیم . امیدوارم ما را معذور بدارید .
ماکان متعجب گفت : این چهع حرفی است که می زنی دوست عزیز ؟ لطف کنید و صورت خرید را بدهید ٬ من به شهر می روم . درست نیست که مهمان عزیزم به زحمت بیفتد .
صحبت سر این مسئله چند دقیقه ای به طول انجامید . آخر سر قر ار شد مرد ها فهرست خرید را ببرند و لوازم مورد نیاز را تهیه کنند . پریا و رضا هم با آنها همراه شدند . زمان رفتنشان ٬ ماکان به من نزدیک شد و گفت : دیبا جان چیزی لازم نداری ؟
نه متشکرم سرهنگ .
زمان سوار شدن به اتومبیل ماکان گفت : راستی خانم ها ٬ برای شام چیزی تهیه نبینید. شام امشب به عهده ی من و ناصرخان عزیز است . اگر دوست دارید ماهی بخریم تا روی آتش کباب کنیم .
ما موافقت خود را اعلام کردیم و آنها به راه افتادند .
بعد از رفتنشان خانه در سکوت فرو رفت . مهتا پرسید : دیبا حوصله داری تا لب دریا برویم ؟ بیا ببینیم غروب خورشید کنار دریا چه تماشایی دارد که ماکان دوست داشت زمان غروب لب آب باشد .
قبل از رفتن چمدان ها را به اتاق بالا بردیم . پله های مارپیچ مانند چوبی ما را به سمت بالا هدایت می کرد . مهتا آهسته گفت : دیبا از کجا باید بدانیم که کدام اتاق را باید انتخاب کنیم ؟ نکند اشتباها اتاق سرهنگ را اشغال کنیم .
نه دیدی که خودش موقع رفتن گفت می توانید هر کدام از اتاق ها را که خواستید انتخاب کنید .
مهتا چمدانهایش را در اتاقی روشن و نورگیر که پنجره ی بزرگش رو به دریا باز می شد قرار داد و من بدون بر رسی دیگر اتاق ها اتاق دیوار به دویار آنها را انتخاب کردم . محیط اتاق برایم دلپسند بود . دیوار های صورتی رنگ ٬ تختی یک نفره ٬ آینه ی قدی . ٬ کمدی در انتهای اتاق که لباس هایم را در انجا گذاشتم ٬ و پنجره ای بزرگ با پرده های صورتی ملایم که رو به دریا باز می شد . همه چیز اتاق به طرز زیبایی آراسته شده بود .
لباسهایم را عوض کردم و همراه مهتا لب دریا رفتیم که فاصله ی چندانی با ویلا نداشت .
هردو واقعا سلیقه ی ماکان و احساسش در مورد غروب سرخ رنگ خورشید در سینه ی دریا را تحسین کردیم . ساعتی با هم بر روی شن ها نشستیم و هر دو بدون هیچ کلامی در آن غروب به یادماندنی به امواج زیبا خیره ماندیم . مهتا سنگ ریزه و صدف ها را از روی ساحل بر می داشت و به آب دریا می سپرد . از دور قایق های ماهی گیری را می دیدیم که چه زیبا آغوش آب را به سمت خشکی ترک می کردند . صدای آوازشان به گوشمان می رسید . من دست هایم را به امواج دریا سپردم و به حباب های آن که حاکی از شرارت موج هایی بود که صخره ها را می سایید ٬ نگریستم .
مهتا دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : دیبا جان یک سوال دارم .
بگو .
هنوز هم ماکان را دوست داری ؟
این چه حرفی است که می زنی مهتا ؟ دوست داشتن من نسبت به ماکان سال ها پیش رنگ و بوی عشق را از دست داده است . من دیگر به ماکان به چشم یک دوست نگاه می کنم و سعی می کنم این فاصله را برای همیشه حفظ کنم .
راست می گویی ؟ یعنی دیگر از آن همه آه و اشک و آن همه سوز و گداز عاشقانه چیزی در دلت باقی نمانده است ؟
نه مهتا . همه ی آن اشک ها و رنج ها و فراغ ها تبدیل به خاکستری بسیار سرد شده است .
یعنی نمی توان شعله ای از آن بیرون کشید ؟
نه ٬ مهتا .
اما من فکر می کنم ماکان تو را مثل سابق و شاید هم بیشتر دوست دارد . این را از نگاهش می خوانم . حتی ناصر هم متوجه شده است .
بس است ٬ مهتا . من نمی خوام او به خاطر ترحم عاشق من شود . نگاه های ماکان به من همیشه حالت مهر آمیز داشته است . من هم فریب همین نگاه ها را خوردم . درضمن نگذار ناصرخان چیزی از این قضیخ بفهمد . دوست ندارم نظرش نسبت به او عوض شود .
خیالت راحت . ناصر می داند ماکان مرد شریفی است ٬ والا هرگز با او دست رفقات نمی داد . ما همه دوست داریم تو خوشبخت شوی .
او یک بار مرا سرخورده کرد . در نامه ی آخرش بی مقدمه از جدایی سخن گفت . برای آن چه توضیحی دارد ؟
مهتا کمی در خود فرو رفت . دیبا به سرعت تصمیم نگیر ٬ شاید ......
شاید چی ؟
هیچی بگذریم .
مهتا دوست داری بروی توی آب ؟
نه من که شنا بلد نیستم .
می ترسی غرق شوی ؟
آره ٬ اما بیشتر می ترسم طعمه ی کوسه ها شوم .
آه چه مقایسه ی زیبایی ! غرق شدن بهت از این است که طعمه ی کوسه ها شوی . من سال ها پیس سید آن کوسه ی وحشی شدم و می دانم چه دندان های تیزی دارد .
بس کن دیبا . حرف های گذشته را به میان نیاور. خواهش می کنم . تو امده ای روحیه ات عوض شود نه این که .....
زمان برگشتمان هوا به کلی تاریک شده بود . مرد ها همزمان با ما رسیدند . پریا با سرعت به سوی ما دوید و خودش را محکم در آغوش مهتا انداخت . ببین مامان ٬ چه خرس خوشگلی دارم . عمو ماکان برایم خریده است .
مهتا سر کودک را نوازش کرد و سپس گفت : از عمو تشکر کردی ؟
بله صورتش را محکم بوسیدم .
رضا کجاست ؟
مثل همیشه خواب آلود بغل باباست .راستی خاله دیبا ما چند تا ماهی خریدیم . عمو ماکان می گوید انها را امشب به سیخ می کشیم و بریانشان می کنیم . خاله مگر ماهی ها گناه ندارند ؟ طفلی ها را نباید خورد مگر نه ؟
نه خاله جان ٬ این درست نیست . آدم ها باید بعضی از حیوانات را بخورند تا بزرگ شوند .
نه من که نمی خورم . دلم برایشان می سوزد . الان مادرشان دارد گریه می کند .
هر جور دوست داری . اما پشیمان می شوی . ماهی غذای خوشمزه ای است .
ما به کمک ناصرخان و ماکان شتفاتیم . مقداری از خرید ها را از دستشان گرفتیم . به خانه بردیم .
بعد از این که نشستیم و چای خوردیم و کمی استراحت کردیم ٬ ماکان و ناصرخان و پریا بیرون رفتند و با چند کنده کومخ ای از آتش به پا کردند . صدای ماکان به گوشمان رسید : خانم ها بیایید بیرون و به ما کمک کنید .
من و مهتا به طرف آنها رفتیم و همگی دور آتش نشستیم . ماکان ماهی ها را به سیخ می کشید و در شغله های آتش بریان می کرد . من سینی ای که همراه آورده بودیم پیش رویش گذاردم . خنده ای کرد و گفت : آفرین به شما که کدبانوی با تدبیری هستید . مانده بودم این ماهی ها را کجا بگذارم .
همه از حرفش به خنده افتادیم . مهتا در حالی که با گذاشتن چند کنده در آتش شعله ها را تیز تر می کرد گفت : واقعا که دیبا کدبانو است . شما دستپخت او را نخورده اید . با این که غالبا آشپزی در خانه ی ما وظیفه ی مرضیه است ٬ بعضی از روز ها که دیبا هوس می کند آشپزی کند ٬ غذا هایی لذیذ تر از مرضیه می پزد که ۲۵ سال است در خانه ی ما سمت آشپز را دارد .
ماکان با نگاهی مهربان خنده ای کرد و گفت : پس دیبا خانم باید این چند روز از دستپخت شما هم بخوریم تا ببینیم واقعا حرف خواهرتان درست است یا نه ؟
البته مهتا تعارف می کند . ولی من هم واقعا دلم برای آشپزی لک زده است . اگر شما بتوانید دست پختم را بخورید من حرفی ندارم .
زمان صرف شام رسید . همه به جز پریا که به حال ماهی های بریان غصه می خورد ٬ غذایمان را خوردیم . بعد از شام مول تخته نرد شدند و داستان هایی از خاطرات گذشته ی خود نقل می نمودند . صحبت از دستگیری ناصرخان پیش آمد . می دانستم هنوز مدیون ماکان است . مهتا وسط حرف مرد ها دوید و گفت : تو رو خدا دیگر بس است . دلم نمی خواهد در این سفر چیزی از آن روز های سخت به خاطر بیاورم .
ماکان سکوت کرد و عذر خواست .
بلاخره خستگی بر همه مستولی شد و قصد رفتن به رختخواب را کردیم . من شب به خیر گفتم و از بقیه جدا شدم . لباس راحتی پوشیدم و روی تختم دراز کشیدم . آن روز را انگار در خواب دیده بودم . چه روز خوشی بود . خستگی حتی به استخوان پاهایم نیز نفوذ کرده بود . خیلی زود به خواب رفتم .
صبح زود که از خواب برخاستم ٬ سپیده تازه دمیده بود و نور خورشید از پشت ابر های تیره با شعاعی ضعیف به چشم می رسید . پنجره را گشودم و هوای تازه را به درون سینه کشیدم . صورتم را شستم و جلوی آینه نشستم . مو هایم را روغن طدم و کمی آرایشی ملایم نمودم . وای خودای من امروز چقدر سرحال هستم . به آرامی از پله ها پایین رفتم . گمان می کردم همه بیدار هستند اما خانه در سکوت عجیبی فرو رفته بود . خوب بود چای را آماده می کردم و بعد از این که سفره راچیدم بقیه را بیدار می نمودم.
وارد آشپزخانه شدم . همه چیز مرتب روی میز چیده شده و چای حاضر بود . بوی کلوچه ی تازه اشتهایم را تحریک می کرد . مهتا هنوز در خواب بود . فقط ماکان ممکن بود صبح به این زودی پایین امده و خیلی آرام ٬ بدون این که مزاحم استراحت دیگران شود ٬ میز صبحانه را چیده باشد .
به آرامی روی یکی از صندلی ها نشستم . هنوز دستم را به سوی ظرف کلوچه نبرده بودم که صدای قدم هایی مرا به خود آورد . سر برگرداندم و ماکان را در چارچوب در دیدم . لباسی سر تا پا سفید پوشیده بود و حوله ای در دست داشت . چقدر امروز به چشمم جذاب و دوست داشتنی تر آمده بود . به آرامی از جا برخاستم .
سلام سرهنگ .
سلام ٬ دیبای سحرخیز عزیز . صبح به خیر .
شما چه زود برخاسته اید !
با خنده گفت : بله من به رسم عادت در ارتش ٬ صبح خیلی زود بر می خیزم ٬ حتی اگر تمام شب را بی خوابی کشیده باشم . اول کمی ورزش می کنم و بعد مشغول صرف صبحانه می شوم .
پس چیدم میز با این سلیقه کار شماست ؟
بله . جالا بیا جلو و مشغول شو .
از جا برخاستم و گفتم : شما هم چای میل دارید ؟
آه بله . اما من صبحانه ام را خورده ام . بشین ٬ من می خواهم برایت چای بریزم .
نه متشکرم . بگذارید خودم این کار را انجام بدهم . این درست نیست .
منظورت چیست ؟ دلم می خواهد من امروز از تو پذیرایی کنم .
برایم چای آورد و رو به رویم نشست : دیبا نمی دانی شنا در این صبح بهاری چقدر می چسبد . دلت می خواهد شنا کنی ؟
نه اصلا ! اما دلم می خواهد با قایقی به آن دور دست ها بروم . آنجا که آسمان به سینه ی دریا می چسبد .
این که کاری ندارد . اگر مایل باشی ٬ بعد از صرف صبحانه تو را به دریا می برم .
متشکرم سرهنگ . هن.ز وقت زیاد است . ترجیح می دهم همگی با هم باشیم . بگذارید بقیه بیدار شوند بعد با هم تصمیم می گیریم .
اینقدر یک دنده نباش دیبا . ناصرخان و مهتا دیشب خیلی خسته بودند . فکر نمی کنم به این زودی خا بیدار شوند . دلت نمی خواهد صبح به این زیبایی را در دل دریا بگذرانی ؟
چرا ٬ اما ....
اما ندارد . به من اعتماد کن . نمی گذارم غرق شوی . حالا حالا ها لازمت دارم .
خنده ای کردم و گفتم : باشد . اما اگر اتفاقی افتاد خودتان جواب آقاجانم را بدهید .
پس از صرف صبحانه هر دو برخاستیم و شانه به شانه به طرف دیا رفتیم . قایقی کوچک با پاروی خیس خورده ان طرف تر در ساحل به چشم می خورد . ماکان مثل پسربچه ای به طرف قایق دوید : بیا بیا هل بدهیم تا قایق به آب بزند .
کنارش ایستادم و کمکش کردم . قایق بر اولین موج دریا سوار شد .
سوار شو ! پری دریایی من . سوار شو نترس .
به آرامی رو به روی ماکان نشستم . پارو ها را به دست گرفت و به سینه ی دریا زد .
می رویم تا انجا که قلب مهربان آسمان به آغوش دریا پناه برده است .
لبخندی زدم .. دست هایم را به امواج آب سپردم . وای خدای من ! چقدر سرد است . شما در همین آب سرد شنا کردید ؟
بله از هوای کردستان که سرد تر نیست .
یادم است که در نامه هایتان از هوای سرد زمستان آنجا شکایت داشتید .
خب یادت هست دیبا .
کم همه چیز را به خاطر دارم . فقط نمی خواهم آنها را مرور کنم .
چرا پری دریایی من ؟
چون دیگر برایم مهم نیست .
وای خدای من ٬ نمی دانم چگونه باید این قلب یخی را گرم کرد . دختر بگذار خون گرم و عاشق در ان دهلیز های منجمد بجوشد .
نه دیگر بس است ٬ بگذارید همینطور بماند . زیرا طاقت گرما ندارد .
خنده ای کرد و گفت : پری دریایی ممن خیلی زندگی را سخت گرفته ای .
بعد پارو ها را محکم تر به دریا زد . سرعت دریا زیاد شد و چون گهواره ای که کودکی در آن خفته باشد ٬ در دست موج های کوچک تلو تلو خورد .
ماکان تو را به خدا آرام تر .
مگر نمی خواهی به انجا برسیم ؟
چرا . اما اینطور نه .
اگر آرام پارو بزنم که فردا هم به آنجا نمی رسیم .
باشد مهم نیست . همین جا هم به من آرامش کافی می دهد .
دوست داری پارو بزنی ؟
بله خیلی دوست دارم موج ها را مغلوب کنم .
پس بیا جایت را با من عوض کن و این طرف بشین .
بلند شدم . تعادلم به هم خورد و به سمت او پرت شدم . با مهارت مرا در آغوش گرفت .با این که عملش مانع از این شد که به سمت دریا پرت شوم ٬ زمانی که مرا تنگ به سینه اش فشرد ٬ لب به اعتراض گشودم : لطفا رهایم کن بهتر است برگردیم .
چه شده پری من ؟ مگر نمی خواستی پارو بزنی ؟
نه برای امروز کافی است .
بازو هاتی قوی اش را از دور کمرم جدا کرد و بدون هیچ حرفی به سمت ساحل برگشتیم .
در راه آواز های غمگین خواند که آه از نهادم برخاست .
این ترانه را همیشه می خواندم . دوستش داری ؟
بله ولی خیلی سوزناک است .
زیبایی اش در سوزی است که در آن نهان است . می خواهی بلند تر برایت بخوانم ؟
بله . صدایتان بسیار گرم و زیباست .
خوابم یا بیدارم ؟ تو با منی با من ٬
همراه و همسایه ٬ نزدیک تر از پیرهن .
باورکنم یا نه ٬ هرم نفس ها تو ؟
ایثار تن سوز نجیب دستاتو ؟
اگه این فقط یه خوابه ٬ تا ابد بذار بخوابم .
بذار افتاب شم و تو خواب ٬ از تو چشم تو بتابم .
بذار اون پرنده باشم ٬ که با تن زخمی اسیره ٬
عاشق مرگه که شاید ٬ توی دست تو بمیره .
ریزش اشکش را دیدم . سرم را پایین نگاه داشتم تا اون عالم خودش سیر کند .
بعد از اتمام ترانه سکوت کرد و به آرامی پارو ها را رها کرد . دیبا دوستت دارم .
سکوت کردم و چشم به ساحل دوختم . نم نم باران شروع شد . در لحظه ای سرشار از احساس ٬ ماکان به نرمی دستانم را گرفت و دوباره گفت : دیبا دوستت دارم ٬ از ته دل می گویم .
*
*
*
ادامه دارد نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |